تبليغاتX
گوسفند

چند روز پیش برای اخذ i-card (چیزی مثل کارت ملی خودمان) رفته بودیم به عمارت معظم ips ٬ در بَدو ورود جماعتی ایرانی (عجم) و خارجی (عرب) را دیدیم که در مقابل میزهای پذیرش در هشت صف منظم جلوس نموده اند و از آنجا که این عزیزان به سبک خاورمیانه ای (یعنی بدوید که تموم شد) عادت دارند از ۲ ساعت پیشتر در آن مکان معین حاضر گشته بودند و بسی کلافه از اینکه چرا خبری از آفیسرهای مربوطه نیست...

اندکی بعد از تشریف فرمایی ما٬ آفیسرها نیز بیامدندی... یکی از آنها به زبان نه چندان شیوای اینگلیسی (با لهجه ی شدید چینی) چنین ندا در داد که: (متن برگردانده شده) "برای سرعت در انجام کار لطفا در پنج ردیف صف ببندید تا کار را شروع کنیم..." حاضرین هیچ عکس العملی از خود بروز ندادند... خصوصا هموطنان عزیز که ریفهای نخست صفوف هشتگانه را تشکیل داده بودند... آفیسرها پنداشتند اشکال از لهجه ی ضایع همکارشان بوده٬ پس جوانی از بین ایشان که بسیار فصیح انگلیش صحبت میکرد گفت:" please queue in five lines" و جماعت عرب و عجم با چشمان گشاده به ایشان خیره گشته بودند گویی که اصلا انگلیش نمی داند...

آن آفیسر بینوا سه مرتبه دیگر کلامش را تکرار کرد و باز با همان نگاه های ابلهانه مواجه گشت... نهایتا با درماندگی گفت:"is there anybody who can understand english" و جماعت عرب هرهر خندیدند و جماعت ایرانی باز بزگونه نگریستند!!! ما را جو بگرفتی (آدمی را سگ بگیراد ولی جو نگیراد! آمین!) با صدای بلند بانگ در دادم:"دوستان این بنده خدا داره میگه پنج تا صف تشکیل بدید تا کار رو شروع کنیم... اینطوری کار نمی کنن!" و همه ایرانی ها به همان سبک به من نگریستند... من که اوضاع را چنین دیدیم با تعجب پرسیدم:"آیا اینجا کسی هست که فارسی بلد باشه؟؟؟!!!"...

بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن٬ عربها حاضر شدند صفوف را درهم ادغام کنند و جماعت مقلد ایرانی هم تبعیت نمودند و این مشکل نیز به خوبی و خوشی با چند لبخند ابلهانه حل شد...

پ.ن (۱): گاهی ایرانی ها از عربها عرب ترند.

پ.ن (۲): اول انگلیسی یاد بگیرید بعدش تشریف بیاورید خارج.

پ.ن (۳): در کشورهای خارج باید حق تقدم٬ نظم و قوانین را رعایت کرد... اگه بعضی افراد فکر کردند میتوانند مثل ایران عزیز خودشان را به آن راه بزنند تا کارشان راه بیفتد در اشتباهند.

پ.ن (۴): فقط در کشور زیبا و ثروتمندی چون ایران اگر ندوی تمام می شود... در بقیه کشورهای مترقی میتوانید ریلکس زندگانی کنید.

تذکر۱: دانشجو به انگلیسی میشود Student نه اینکه Estudent.

تذکر۲: پاسپورت میشود passport نه اینکه password.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 1 PM  توسط بابی  | 

دروغ گفتن قسمتی از فرهنگ ما شده! باشه اگه اینطوریه دروغ بگید...

ولی یادتون باشه کسی شما رو مجبور نکرده که حتما یه جوابی بدید... اگه نمی خواهید راستش رو بگید میتونید هیچی نگید.

آنان کسانی بودند دروغگو و در ظاهر شما را یاور اما در باطن می خواستند سر به تن شما نباشد٬ پس ایشان را بی محلی نمایید تا ضایع شوند" (کتاب گوسفند-فصل یخ بندان)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 1 PM  توسط بابی  | 

روزگاری در ولایت کارمانیان (کرمون امروزی یا همان استان پنج) به تحصیل علم و فضل اشتغال داشتیم. در آن زمان از گرمای جانسوز درون اتوبوسهای شرکت واحد در عذاب بودیم٬ این زمان در بلاد کفر از سرمای درون اتوبوسهای شرکت رپید می لزریم...

تصورش را بفرمایید دمای محیط ۳۳ درجه سانتیگراد٬ دمای اتوبوس ۱۵ درجه... آدم یخ می زند. ای ملت کارمانی ناشکور نباشید٬ همانا گرمای شدید ولی یکنواخت بسی بهتر از سرمای شدید-گرمای شدید متناوب می باشد... آدم نمی داند بپزد یا بلرزد.

درون اتوبوس: میروی به راننده بگویی "داداش کولر رو خاموش کن یخیدیم" (البته به زبان محلی) می بینی راننده ی عزیز کاپشن پوشیده و خودش داره مثل بید می لرزه ولی کولر رو خاموش نمی کنه! ترجیح میدی هیچی نگی...

"بار الها به این ملت اندکی عقل و IQ عنایت فرما! به این حقیر هم مقادیری MONEY (لطفا برای سهولت به شماره حسابم واریز بشه و برای اینکه مالیات چنج بهش نبندند به رینگیت باشه٬ راستی تو عرش اعلی با دلار کار می کنید؟) اینها هم هست: یک اتومبیل مرسدس بنز (آخرین مدل)٬ یک تلویزیون ۵۰ اینچ فلترون٬ یک ویلای دوبلکس تو دامانسرا... دیگه فعلا همینها٬ حالا اگه پول رو ترانسفر بفرمایید خودم میرم اینها رو میخرم." ..."راستی اگر الطفات فرموده و به عوض درمان ۲۳ میلیون مالایی مقادیری MONEY (مثلا ۱ میلیون دلار آمریکا که البته برای شما رقمی نیست) به بنده عنایت فرمایید دیگر سوار اتوبوس نخواهم شد و ملت طبق روال زندگی خواهند کرد..."

"پس ای انسانها اگر چیزی می خواهید از خدا بخواهید٬ همانا خداوند آنچه را که خواستید برآورده سازد... باور کنید". (کتاب گوسفند- فصل آرزوهای الکی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

دیروز یه یارویی آمد سر ما کلاه بگذارد٬ عصبانی شدم٬ حالش رو گرفتم... همین عصبانیت کار دستم داد... آخرش ازش عذر خواهی کردیم و خواهش کردیم لطف کنه و سر ما کلاه بذاره٬ چون دیدیم چاره ی دیگه ایی نداریم.

پ.ن۱:

۱- بعضی وقتها ارزش داره یه خورده سرت کلاه بره

۲- بیشتر وقتها ارزش نداره عصابت رو سر چیزی که نمی تونی تغییرش بدی خرد کنی

۳- وقتی تقاضا خیلی بیشتر از عرضه باشه دیگه حق با مشتری نیست

۴- هر وقت عصبانی بشی اشتباه خواهی کرد٬ حال آنکه در کتاب گوسفند در فصل  گوسفند احمق آمده است: "بی گمان انسانهای عصبانی محکوم به شکست می باشند٬ حتی اگر می اندیشند پیروزند. پیروزی یعنی رسیدن به هدف و نه چیز دیگر"

پ.ن ۲:" ای کسانی که می اندیشید خداوند انسان را اشرف موجودات قرار داده٬ بدانید که الکی بود. پس همانا خداوند می خواست ببیند چقدر جنبه دارید... ها ها ها" (کتاب گوسفند-فصل حقایق تلخ)

پ.ن ۳: اگه طرفت یه چینی بی خدا یا یه هندوی گاو پرست بود تقریبا (نه کاملا) می تونی بهش اعتماد کنی اما اگه با مسلمون جماعت طرفی اونهم مسلمون مالایی آماده باش که ۱۰۰ در ۱۰۰می خواد سرت کلاه بذاره... این رو دارم از رو تجربه می گم نه اینکه الکی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 12 PM  توسط بابی  | 

باز بارون بارید خیس شدیم...

اون که گفته بود زیر باران باید رفت٬

حتماً بارونی تنش بوده یا شاید هم زیادی نوشیده بوده!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 11 AM  توسط بابی  | 

دیشب برای اولین بار یه خواننده ی ایرانی از لوس آنجلس در KL (کوالالامپور) کنسرت برگزار کرد. شاید هم خبرش رو شنیدین... آره دیشب کنسرت اندی بودیم. شبی از عمر بود که صفایی کردیم. جماعت دانشجویان ایرانی KL بعبارتی ترکاندند! به ما هم در جوار دوستان (دیگه اسم نمی برم خودشون میدونند) خیلی خوش گذشتی...

دریغا و دردا که این روحیه و فرهنگ شاد ایرانی را در کشور خودمان...

حالا ولش کن... به افتخار دیشب قطعه ای از یکی از ترانه های درخواستی دوستان را می آوریم:

خدای آسمونا  خدای کهکشونا

برس به داد دل  عاشق ما جونا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 10 AM  توسط بابی  |