تبليغاتX
گوسفند
به به یی میگه     به به  

                  حال میکنی؟              

                       نه نه         پس خره چرا میگی به به؟ ما رو گیر آوردی! الکی که به به نمی کنن!

 خوب این یک واقعیت است که گوسفند اگر بداند که چه زندگی گوسفندیی دارد دیگر توان به به کردن نخواهد داشت.  در بهترین شرایط (امکانات رفاهی. یونجه ی تازه. امکان ادامه تحصیل در دانشگاه SIT (Sheep Institute of Technology) و ...) باز وی یک گوسفند است.

اما فراموش نکنیم که هر چیزی در جهان در نهایت زیبایی و کمال خلق شده است بشرط آنکه از زاویه ی مناسبی به آن نگاه کنیم. پس یک نمای جدید از دوست عزیزم گوسفند به شما نشان می دهم...

در بدترین شرایط او یک گوسفند است یعنی آزاد است هرجا می خواهد بچرد و هر وقت می خواهد به به کند. وقتی خوشحال است با صدای بلند فریاد می کشد و اگر غمگین باشد بدون اینکه خجالت بکشد گریه می کند. حتی من دیدم که هق هق هم می زند. با رفقایش روی چمن ها لم می دهد و از آفتاب دلچسب بهاری لذت می برد. بسیار مهربان و قانع است و چراگاه بزرگ دنیا را فقط برای خود نمی خواهد.

بعضی اوقات با خود می اندیشم حال که انسان بودن اینقدر مشکل شده کاش حداقل گوسفند بشویم نه سگ و گرگ و کفتار و ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 1 PM  توسط بابی  | 

It's very hard to leave your land but not harder than to stay there

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 3 PM  توسط بابی  | 

شاید باورش سخت باشد اما داستانی که می خوانید واقعیت دارد. دوران عجیبی بود. در آن سالها هر چیزی در سرزمین پارسونیان ممکن بود. مردم آن سرزمین هرگز فراموش نخواهند کرد روزی را که اتانیوس پادشاه پارسونیان قانون نهم را منتشر ساخت.

مطابق قانون نهم مالیاتها دو درصد افزایش می یافت. مردم شروع به اعتراض کردند. مردی به نام چاخانیوس سرکرده ی معترضین بود. آنها سه شبانه روز در مقابل کاخ پادشاهی بسط نشستند. نهایتا اتانیوس پذیرفت که با نماینده ی معترضین گفتگو نماید. در این زمان بود که یکی از دوستان چاخانیوس به نام رفراندومیوس پیشنهاد داد که نظر تمام مردم را در مورد قانون نهم و پادشاه بپرسند. (اینجا بود که همه پرسی ابداع شد و به افتخار رفراندومیوس رفراندیوم نام نهاده شد). نتیجه ی رفراندیوم برکناری اتانیوس بود و چاخانیوس به عنوان پادشاه جدید پارسونیان انتخاب شد.

چاخانیوس قانون نهم را باطل کرد. در عوض قانون نهم و دهم چاخانی و تبصره اش را منتشر ساخت. بر اساس قانون نهم چاخانی مالیاتها به جای دو درصد دویست درصد افزایش یافت. مطابق قانون دهم هیچ کس حق اعتراض نداشت. و طبق تبصره ی قانون دهم رفراندیوم برای همیشه غدغن بود. در ضمن رفراندیوس را به جرم خوردن همبرگر اعدام کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 8 PM  توسط بابی  | 

 سپیده دم آن روز به اندازه ی تمام سپیده دمان باران زده ی بهاری زیبا بود و به اندازه ی تمامی تاریخ پرافتخار بشری نکبت زده و اندوه بار. جوان زندانی با حسرتی بی پایان افق را می نگریست. در چشمانش اثری از امید وجود نداشت. این آخرین سپیده دم عمر کوتاهش بود. او را به محوطه ی زندان بردند همانجایی که چوبه دار انتظارش را می کشید. "آیا حرفی برای گفتن داری"... اشک در چشمانش حلقه زده بود. خواست بگویید من بی گناهم اما ... توانش را نداشت. شاید هم با خود اندیشید دیگر چه سود.

   نم نم باران باز شروع شده بود. طناب را بر گردنش نهادند. فرمانده با سر اشاره ای کرد. همه آماده بودند تا دستور آخر صادر شود. ناگهان سربازی فریاد زنان وارد حیاط زندان شد... "صبر کنید...دست نگه دارید...او آن نیست. قاتل اصلی را یافته اند"...

   فرمانده احساس آرامشی عمیق در خود یافت. با تامل اشاره کرد "رهایش کنید". اما جوان جان سپرده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 4 AM  توسط بابی  | 

یکی بود...که هنوز هم هست

در روزگاران کهن در سرزمینی که مردمانش دغدغه ی فرداها را نداشتند و چراگاه هایش به روی تمام گوسفندان باز بود شهری وجود داشت به نام شهر کدوتنبلها. تتانیان پادشاه محبوب و دوست داشتنی این سرزمین عاشق کدوتنبل بود. در قصر پادشاه یک انبار بزرگ پر از کدوتنبل وجود داشت و همیشه در کنار صبحانه و ناهار کدو هم سرو می شد. در مورد شام البته فقط کدوتنبل سرو می شد.

فصل برداشت کدوتنبل بود. تتانیان اعلام کرد هرکس بزرگترین کدو را برای وی بیاورد جایزه ی خوبی دریافت خواهد کرد. بالاخره بزرگ ترین کدو را برای وی آوردند. دقیقا چهارصد و بیست و یک کیلو و صد و ده گرم وزن داشت. تتانیان به ماشمیک (آشپز مخصوص دربار) دستور داد تا آن کدو را برای وی بپزد. آن شب تتانیان تمام کدو را خورد و مرد.

از آن پس کاشتن کدوتنبل در شهر کدوتنبل ها غدغن شد.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 7 PM  توسط بابی  | 

بعضی ها معتقدند انسان از لحظه ی تولد در حال مرگه. حال اینکه به عقیده ی من و بسیاری دیگر از فیلسوفان خوش بین انسان از لحظه ی تولد یک کار مهم برای انجام دادن داره و آن لذت بردنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 6 AM  توسط بابی  | 

یکی بود...که هنوز هم هست

روزگاری در سرزمینی که سایه ها عاشق آفتاب بودند شهر آباد و زیبایی وجود داشت. همه چیز مرتب بود و همه کس خوش و خرم بودند. تا اینکه...

روزی جادوگری خوش ظاهر وارد شهر شد. یکراست رفت به کاخ پادشاه. جادوگر مکار به شاه پیشنهاد کرد که می تواند کاری کند که پادشاه و مردم شهر دیگر نگران هیچ چیز نباشند و همواره اوقات خوشی داشته باشند! در عوض هم هیچ چیز نمی خواهد!!!

جادوگر به پادشاه گفت که باید گوسفند شود. با وجود مخالفت اولیه نهایتا شاه پذیرفت و جادوگر وی را به گوسند تبدیل کرد. چند ساعت بعد تمام درباریان و اطرافیان شاه برای خوش آمد شاه یا از روی حماقت شخصی گوسفند شدند. سپس در ظرف چند روز همه مردم شهر به تبع مثل زیبای "خواهی نشوی رسوا گوسفند شو! همرنگ گله شدند.

در این میان تنها معلم شهر بود که با گوسفند شدن مخالف بود و مردم را از این کار نهی می کرد اما چه سود که دیگر همه گوسفند شده بودند.

اکنون جادوگر حاکم شهر شده بود. معلم را بازداشت کرده و نزد حاکم جدید (جادوگر سابق) بردند. وی از معلم خواست یا گوسفند شود و یا شهر را ترک کند. معلم در پاسخ گفت "ای فریب کار فتنه انگیز تو که همه را گوسفند کردی مرا هم گوسفند کن ". جادوگر گفت "تمام مردم شهر خودشان می خواستند که گوسفند شوند من فقط آنها را به این سمت هل دادم".

معلم شهر گوسفندان را ترک کرد و دیگر خبری از وی شنیده نشد. حق با جادوگر بود. آدم رو که نمیشه با زور گوسفند کرد. اما خودمونیم گوسفند بودن هم عالمی داره ها... خیلی کیف میده!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 2 AM  توسط بابی  |